X
تبلیغات
رایتل

آقا طیب

اینجا فکرهای بلندم را می نویسم

عطر سنبل عطر کاج

رفتم داخل کتابفروشی و سر قفسه روانشناسی کتابی را که می خواستم برداشتم  و بردم که حساب کنم. پیرمرد نگاهی به کتابم کرد و طبق معمول عادت بدش را تکرار کرد و دو تا کتاب بی ربط که فقط مشخصه اشان این بود که گران بودند را گذاشت روی میز که : اینا رو خوندی جوون؟....من؟ من سی سال آزگارم است.دیگر اسیر این صحنه سازی های خطرناک نمی شوم. قبلن هم حالش را گرفته بودم .از قضا کتاب ها را هم خوانده بودم.خلاصه که تحملش نکردم اینبار.ار خجالتش در آمدم. دیدم که کتاب عشق طنزمشق طنز را هم گذاشته روی میز.گفتم خوانده ام پیر مرد.نمی فهمم اگر هدفتان کتاب پیشنهاد دادن است چرا به آدمی که کتاب روانشناسی خریده رمان معرفی می کنید وچرا اساسن هر کتابی معرفی می کنید حتمن بالای بیست و پنج تومن قیمت دارد .راستی من در مورد این کتاب عشق طنز مشق طنز هم که انتشارات شما منتشر کرده سوال دارم.گفت اینو ولش کن گفتم نه سوال دارم گفت نه ولش گفتم آقای عزیز چرا کتابی را که یک انتشارات دیگر با یک نام دیگر(عطر سنبل عطر کاج) منتشر کرده و خیلی خوب فروخته  آمده ایید با یک نام دیگر منتشر کرده ایید و اینهمه کلاشانه نوشته ایید خاطرات دوران بلوغ  یک ایرانی در آمریکا که کاملن بی ربط است و هیچ اشاره ایی هم نکرده ایید که این همان کتاب است.این یعنی چی؟ هدفتان چیست؟ معنیش چیست؟.پیر مرد توضیح نداد. تماشاچی ها لبخند زدند. جوان رفت. با خیال راحت بروید کتاب فروشی هاشمی خرید کنید کتاب پیشنهاد نمی دهد چند وقتی.

تاریخ ارسال: شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 02:04 ب.ظ | نویسنده: مسعود | چاپ مطلب 7 نظر