X
تبلیغات
رایتل

آقا طیب

اینجا فکرهای بلندم را می نویسم

شمال

همین طور بی هوا زدیم رفتیم شمال.با یک تعارف خشک و خالی.همسر جان هم بعد چند سال مثل ما شد.قبلتر باید از یک هفته پیشش برنامه می ریختیم.می بیند سر دل و دماغ نیستیم حرفمان را می خرد.توی دلش فکر کرده بود دهن باز کنم باید بیاید مشهد همین که گفتیم شمال معطل نکرد.(چمدون رو از اون بالا بیار پایین دستم نمیرسه).جاده خوب بود.ماه بود.خلوت بود.درختها خواب بودند.بعضی پای پاییز مانده بودند.رنگین.پیچ ها بیدار.ماشین سر می خورد توی پیچها مثل ماهی لغزیدیم و بالا رفتیم.کلی لذت برده ام.کلی تصویر گرفته ام با چشم هام که حالا توی اینجا به دادم برسد.شب ها می رفتیم ساحل تور را که می کشیدند تماشا.چهل پنجاه تا آدم زحمتکش.ماهی ها دو متر بالا می پریدند تور که نزدیک ساحل می شد.دیدنی.نفس گرفتیم.زووووووووووووووو!

*پرتقال ها را یادم رفت که بنویسم که چقدر چیدیم.یک روز هم سفره پهن بود که دیدیم نارنج نیست و رفتیم از درخت کوچه چیدیم و یکیش را همانجا لا جرعه سر کشیدم.خواب بودم.

*آهان کنار دریا یک دسته پرنده هم دیدیم که می رفتند.مهاجر بودند.آنطرفی.

تاریخ ارسال: دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:53 ب.ظ | نویسنده: مسعود | چاپ مطلب 9 نظر