X
تبلیغات
رایتل

آقا طیب

اینجا فکرهای بلندم را می نویسم


بعضی روزها کم رنگ و ملیح، با موسیقی ملایم و لبخند و سرعت مطمئن می روم سر کار و روند و  شکل اتفاقات طوری پیش می رود که فکر می کنم دارم تبدیل می شوم به یک جنگجو !یک سرخ پوست عصبانی. با سه خط سرخ زیر چشم ها که یعنی خون.یعنی اماده برای نبرد.دریدن!

به خودم می آیم توقف می کنم . نگاه می کنم. لبخند می زنم و فرار می کنم به امن خانه باتنی زخم خورده و رنجور .

ما .این روزها.احتیاج به تیمار داریم.از جامعه از دوستانمان از همسرمان و فکر می کنم باید حتی یک لبخند به هم بدهیم یک دوستت دارم !یک دلتنگیم. یک چه خبر؟ یک امشب کجایید؟ یک بیایید خانه ما انار بخوریم. به هم بدهیم بعد از این جنگ ها و خون ریزی های روزانه.

تاریخ ارسال: یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 12:08 ق.ظ | نویسنده: مسعود | چاپ مطلب 7 نظر